کافه عشق

دل تنگ

 


 

 

 

 

 

 

 

 

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد  رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...  
 

 

 

 

کی گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه

 

 

 

 

واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 


 

 

 

 

نمم

 

 

 

نویسنده: محمد عاشق ׀ تاریخ: جمعه 22 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

خسته شدم

 

 

من خسته و بی هـــدف در کــوچه هـــای غربت ســـر گـــردانـــم فـــضای

 


 

شهر را غبار غربت ویاءس فرا گــرفــتـه دیــگــر خــسـته شده ام به دیواری

 


 

سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام مرا کشان کشان دنبال خو می برد

 


 

آخر مقصد و راه من کجاست هیچ کسی نیــست انــگار درایــن هــمــه بــا

 

 هم غریبند همه همانند سایه ای ســیــاه با شـتـاب از کـنـار هم می گذرند

 

و خود را در گورسـتــان تـاریـک خـانـه هایـشـان پـنـهـان مـی کـنـنـد و مــن 


ادامه مطلب
نویسنده: محمد عاشق ׀ تاریخ: جمعه 22 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

آلبوم کارتونی

 


ادامه مطلب
نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

آلبوم قلب

                            


ادامه مطلب
نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

هفت شهر عشق

 شهر اول: نگاه ودل ربایی.                       شهر دوم :دیدار وآشنایی.                  شهر سوم:روز های شیرین طلایی. شهر چهارم:بهانه فکر جدایی.     شهر پنجم:بی وفایی.              شهر ششم: دوری و بی اعتمادی.               شهر هفتم:ا شک وآه و تنهایی.

نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

زندگی چیست؟

زندگی مروارید غلطانی است به نام اشک                             فریاد بلندی است به نام آه                                                  در آخر غروب دلتنگی است به نام مرگ                    زندگی مجموعه جدولی است که هرکس موفق  حل آن شود جایزه اش مرگ است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                                                                                                                       

نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

ما دو نفر + یک فندق

 میان من و تو عشقی است از بنای جهان استوارتر

 

 

 

سلام

دیروز ظهر فرحناز اومد خونه ی مامانم و مامانم هم چون اداره جلسه داشت زودتر اومد خونه و بعد از جلسه دیگه برنگشت مدرسه و با هم رفتیم که مامانم و کسرا رو گذاشتیم خونه ی ما و با فرحناز رفتیم پیش سحر که ابروهاش رو برداره و بعدش فرحناز رفت خونشون و منم اومدم خونمون.

با مامانم یخچال و فریزر رو شستیم و کشوهاش و اینا رو سر جاش گذاشتیم و رفتیم سراغ طبقه ی بالا که من کلی ذوق برای چیدنش داشتم، چیدن اتاق کسرا و اتاق خواب خودمون.

اول تخت و ویترین کسرا رو جا به جا کردیم و جینگیل بینگیل های تختش رو وصل کردیم مثل توریش و یه چیزی که دور تا دور تخت بسته میشه که سر بچه به اطراف تخت نخوره و از این چیزا اما هنوز سیسمونیش خونه ی مامانم ایناست و هیچی رو نچیدم حالا امروز که فکر نکنم وقت بشه انشاالله اگه شد فردا یه وانت میگیریم و وسایل آقا کسرا رو می بریم خونه ی خودمون.

خیلی از وسیله هاش رو دیگه باز کردیم و استفاده کردیم و حتی بعضی هاش دیگه به آخراش رسیده و داره تموم میشه اما وقتی که چیدم از همشون عکس میذارم چه وسایلی که نو هستن چه اونایی که استفاده شده.

اتاق خودمون رو هم چیدم البته هنوز وقت نکردم روتختی اش رو بندازم فقط چیدم و جای وسایل مشخص شد هنوز وسایل توی کشوهای میزتوالت و پاتختی ها رو سر جاش نذاشتم و احتمالا امروز این کار رو میکنم البته باز اگه وقت کنم چون امروز هزار تا کار دارم و باید به همش هم برسم.

فردا مهمون دارم برای همین باید حداقل ظاهر خونه رو مرتب کنم. خودم هم باید آرایشگاه برم و غذا هم باید درست کنم.

امروز ساعت 10:30 میرم کسرا رو میدم به مامانم و میرم پیش سحر که ابروهام رو بردارم و وکس کنم و موهام رو یه کم کوتاه کنم البته کوتاه که هست در اصل مرتبش کنم و رنگ هم بکنم حالا در مورد رنگ هنوز نمیدونم چه رنگی میخوام بکنم و اصلا میشه رنگ دیگه ای جز اینی که الان هست بکنم یا نه آخه الان موهام شرابی هستش و رنگش رو هم خیلی دوست دارم و همه هم میگن بهم میاد اما دیگه خسته ام کرده حالا اگه بشه بدون اینکه موهام صدمه بخوره رنگش رو عوض کنم یه رنگ دیگه میکنم اگه هم نشه که اول دوباره یه شرابی میکنم چون دیگه رنگ موهام از اون حالت شرابی در اومده و همچین زیاد 

 

 


ادامه مطلب
نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

بيلش را پارو كرده

 

 


 

مي گويند، اگر كسي‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ ديدنش‌ مي‌آيد و آرزوهايش‌ را برآورده‌ مي‌كند.

 

سي‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بيچاره‌ هر روز صبح‌ خيلي‌ زود از خواب‌ بيدار مي‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ مي‌پاشيد و جارو مي‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستي‌ رنج‌ مي‌كشيد. به‌ خودش‌ گفته‌ بود: .اگر خضر را ببينم، به‌ او مي‌گويم‌ كه‌ دلم‌ مي‌خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌بدبختي‌ها و گرفتاري‌هايم‌ از فقر و بي‌پولي‌ است.

 

 




ادامه مطلب
نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

آش نخورده و دهن سوخته

 

 


در زمان‌هاي‌ دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.

 

مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را  آب مي انداخت.

 

روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.




ادامه مطلب
نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

معنی ضرب المثل بشنو وباور نکن
 

تعدادي شيشه براي پنجره هاي خانه اش سفارش داده بود . شيشه بر ، شيشه ها را درون صندوقي گذاشت و به مرد گفت باربري را صداكن تا اين صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر براي نصب شيشه ها مي آيم .

از آنجا كه مرد خسيس بود ، چند باربر را صدا كرد ولي سر قيمت با آنها به توافق نرسيد. چشمش به مرد جواني افتاد ، به او گفت اگر اين صندوق را برايم به خانه ببري ، سه نصيحت به تو خواهم كرد كه در زندگي بدردت خواهد خورد.

 




ادامه مطلب
نویسنده: n_barkhordari ׀ تاریخ: دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

صفحه قبل1...111213141516صفحه بعد

درباره وبلاگ

آرزو دارم شبی عاشق شوی ، آرزو دارم بفهمی درد را ، تلخی برخوردهای سرد را ، می رسد روزی که بی من سر کنی ، می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی زیر باران پوسید ... خوش آمدید


جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , 4845.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران